محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

714

خلد برين ( فارسى )

آن باشد رنگ جنگ ريخته كار را با دشمن قوى بازو يكرو نمايند . گروهى از ايشان كه به نشئهء بادهء جهل و زياده‌سرى خوگر شده هواى بدمستى شراب غرور در سر داشتند بناى اين راى صواب را بر خطا گذاشتند و گفتند كه چون خلقى بىنهايت در شهر تبريز هستند كه بيشتر ايشان جوانان جلد كارآمدنىاند كه بر سر ناموس و اهل و عيال از كشته شدن باك ندارند مناسب آن است كه شهر را كوچه‌بند نموده تبريزيان از درون و غازيان قزلباش از بيرون با مخالفان از در ستيز و آويز درآيند و راه دخول ايشان را به شهر مسدود نمايند . و چون ارادهء ازلى به تخريب خطهء دلپذير تبريز متعلق شده بود ارباب آراى صائبه ، اختيار شق اخير نموده ابواب كوچه بند بر روى دروب و محلات آن خطهء طرب انگيز گشودند ، و رقم مرحمت شيم مشعر بر استمالت و اطمينان به اسم صواحب و اعيان آن بلدهء خلد نشان عز صدور يافت كه در باب كوچه‌بند و حفظ عيال و اطفال و اسباب و اموال خود لوازم اهتمام مرعى داشته به جرات و جلادت تمام به دفع و رفع اعادى قيام نمايند . مردم تبريز كه بيشتر جهال فتنه‌انگيز بودند و در خدمت شاهزادهء عالميان راه سخن داشتند در خدمت آن حضرت بناى آن كار را بر لافهاى گزاف گذاشتند و نگذاشتند كه احدى از مردم آنجا اهل و عيال خود را از آن دايرهء ملال و حلقهء استيصال رهائى داده خود را به كنارى كشند . القصه تبريزيان به موجب فرمان به اتفاق حسينقلى خان برادر عليقلى خان فتح اوغلى كه به نيابت [ 155 ] مشار اليه حاكم و حارس شهر بود به حكم كوچه‌بند ، شادان و خرسند به قسمت محلات پرداختند و حفظ و حراست هر رخنه را به عهدهء يكى از پهلوانان آن محله فرموده بر سر هر محله يكى از اعيان قزلباش را با جمعى از بهادران موكل ساختند . اما چون رهگذر سيل بىزينهار را كه در فصل بهار از دامن كهسار انحدار يابد به خس و خار بستن دشوار مىباشد بر آن همه سعى و اهتمام ، اثرى مترتب نگرديد و از آن سپاه خونريز به مردم تبريز رسيد آنچه رسيد .